تبليغاتX
با حسی به سرخی خون ایستاده ام
من ، زير آوار سهمگين نگاهت تجسم به عطر لاشه باد دل خوشم!

حقیقتاً که زندگیِ مرگبار چنین است: زندگی­کردن برای دیگران، نه برای خودت و احمقانه برای رسیدنِ مرگ لحظه­شماری کردن و هراسِ دهشت­آورِ مرگ را تحمل کردن، اما در دل آرزویِ آن­را هم داشتن.

آری چنین است که کودکی می­کوشد و به میانسالی می­رسد و سرانجام به پیری می­رسد، اما هرگز از فرجام خبری نیست.

زندگی کارکردن و بیهوده جهدکردن برای دیگران، یا برای دولتها –چه فرقی دارد نوکرِ شخص یا نوکرِ دولت بودن- بردگی، اسارت است و زندگی این است، زندگی مرگبار همین است، تلاشهای بیهوده، غوطه­ور در بی­فکری­ها و مشغله­هایِ کاذبِ زودگذر، دل­فریبی­ها و دل­خوشی­های گول­زننده و شمارش دقایق، همچون شمردنِ نبضِ محتضر در بستر آماده برای مرگ.

آیا این عشق به مرگ است یا هراس از آن که بدینگونه، زندگی را قابل­تحمل­می­کند، یا امیدی بی­نور دردوردست کورسو می­زند و نجوایِ سعادت، چنان نحیف، اما تأثیرگذار، انسان را گول­می­زند، تا آدمی تن به هر حقارتی بدهد، آدمی حریصانه پولها را می­شمارد، جای هدف و وسیله عوض­می­شود و همه چیز گیج و مبهم چنان زندگی را رمزآلود می­نماید که کمتر کسی اصلاً به آن فکرمی­کند، چنانچه هرگز کسی به بدیهیات نمی­اندیشد، اما هراس­انگیزترین­ها همیشه در بدیهیات نهفته­می­مانند، خدایِ بدیهی شده، زندگی بدیهی، همه چیز تکراری و روزمره گشته و بی­دلیل همه به دنبالِ پولند، چه واژه­ی تهوع­آوری، گیرم پول را برای اهدافِ مقدست بخواهی مثلاً برای هنر اما تناقض در این است که زمانی که دنبال پول بروی دیگر به هدفت نمی­رسی، اگر هم از اول پول­ داشته­باشی که دیگر دنبال هدفِ مقدس نمی­روی...ی. که دیگر دنبال هدفِ مقدس نمیدست بخواهی مثلاً برای هنر اما تناقض در این است که زمانی که دنبال پول بروی دیگر به هدفت نمی

گاهی لازم می­بینی که در کوچه و خیابان استفراغ بزنی...

دیگر تو کنارِ دیوارهای کوچه نمی­شاشی، دیگر دیر شده­است،

من ایستاده­ام و حریصانه استفراغ­کردنت را تماشا­می­کنم.

در تمام کوچه­ها و خیابانها استفراغ کن،

کثافت همه چیز را فرا گرفته...

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  |