تبليغاتX
با حسی به سرخی خون ایستاده ام
من ، زير آوار سهمگين نگاهت تجسم به عطر لاشه باد دل خوشم!

در بند تا ابد ، بيمناک ، خرد و تهی

در بند بسته به تخته‌ی مرمر وجود

افلاک بی‌ تفاوت می‌چرخند

و می‌گويند با « آواز » خاص مردگان

و ما چون بوزينه‌گان اهورايی بی‌تفاوت

به خوبی مار در آستين می‌پروريم

خوراک می‌دهيم ابلهانه ، از شير عشقمان

تا باد به تن اندازد و برخيزد، در قامت توانمند پاينده

با ريشخند به ما بنگرد از بلندای ستيغ خويش......

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  |