تبليغاتX
با حسی به سرخی خون ایستاده ام
من ، زير آوار سهمگين نگاهت تجسم به عطر لاشه باد دل خوشم!

نصب وحشت روی شیارهای مغز

 و تجمع حماقت پیرامونِ

 که پرسه می زند مرد زن را در کوچه های شهوت

 که می جود مرد زن را در کوچه های خیال

 که جوش می زند حماقت را پیرامون نصب وحشت

 و ل.ا.س می زند دخترک با ش.و.رتش و با س.وت.ین سایز چهل

  و ل.ا.س می زند تا پسرک در شلوار و در ش.و.ر.ت و در س.و.ت.ین

و در تکرار می لولند و آبها می پاشند برهم

 و در ترنم باران

 قصه می خورند ، غصه تنها مرد را

 و غصه می خورند ، قصه تنها زن را و چون ماهی بر ساحل می میرند و همچون خفگی با طناب دار

 در سایه های بی عدلی و تف

 و نگاه پسرک بر تف

 تف سربالا

 آهای تو با توام ای تنها تپنده تف سر بالا کدام گزینه نیست و گزینه های بی ربط که

 که زندگی را می پاشند برجاده

 برباران

 بر سیلاب

 برتماشا ، براکراه

 و حماقت برصورت می لولد

 و درد در درگاهِ زانوها می پیچد

و کراهت ، م.ق.ع.د. لحظه ها را پاره می کند :

 که من هستم

که من هستم؟

و تهوع

 و جوی

 و تهوع و استفراغ بر دیوار

 زنده باد دیوارهای پر از مرده باد

 و تکرار تمامی واج ها در ابیات

و تکرار

 ...

 

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

یادم باشد، نامه  ای به خودم بنویسم و در آن متذکرشوم که چقدر دوست  می داشتم.

فعلاً باید انزوا را روی کاغذ استفراغ ­کنم و خیال را از پنجره هایِ سیاهِ مسدود به جولانگاهِ گذشته به  پروازدرآورم؛ همه ­چیز چه سخت و دردآور شده، زمان بر پوستِ بطالت تازیانه  می زند و کراهت روی فرقِ سرم سوهانِ درماندگی می­کِشد.

گل آبی کوچک نیز حتی دیگر باور ندارد حرفهای کودک گریان قلبم را و کاش میشد به سادگی کتابهای عاشقانه پانزده سالگی حرفهای نه چندان آشنا در جهان امروز را گفت کاش در پایان فیلم همه چیز به خوبی تمام میشد

دخترک قصه شاهزاده اش را پیدا میکرد حتی به سادگی او را میبخشید و عشق ها با قدرتی عجیب بعد از بیست سال نیز زنده میماند. اما اینجا توی دنیای واقعی...........

هیچ چیز به باور نمیرسد.

کنار ثانیه هاا که می نشینم، تنها عبورِ حماقت را می بینم، انگار که محکوم به دیدنِ پلیدی های ازلی شده­ام و بی پلک باید تاریکی ها را ببینم، چه دشوار و سهم ناک است که بی پلک به دنیا بیایی و نتوانی حتی برای لحظه­ای چشمانت را از دیدن بازداری، آه ای چشمانم! یادم باشد نامه ای به خودم بنویسم و در آن متذکرشوم که چقدر چشمهای بی پلکم را دوست  می داشتم فعلاً باید انزجار را روی کاغذ بالابیاورم و خیال را چنان از لایِ درهای بسته ی مسدود به آسمانِ گذشته به پروازدرآورم، تا همه ی دردها را جانی دوباره بخشم و حیاتِ بطالت را زنده  کنم،در ذهنم چه چیزهاییست، زمستانِ سرد و جان گدازِ سرما، با جوراب هایِ پاره و کتی که سرآستینِ چپش پاره و سرآستینِ راستش نخ نما شده و آستینِ راست به آستینِ پاره ی چپ دهن کجی می کند و سرما از نوکِ پاره ی جوراب، مغزِ استخوان را می­سوزاند و کراهت از آستین به گریبان فرومی رود و در قلبم فرومی ریزد. حواس چه زجرآورند، حواسِ پنج گانه، می­خواهند مرا داخلِ پارچه ی سفیدی با بویِ تندِ کافور بپیچند و در عینِ حال می­خواهند وجودِ خودم را به رخم بکِشند، اما من پیش از این با دو عدد تیغ به حمام رفته ام و تمامِ شریانها را پیداکردهام، چرا که چشمانم پلک ندارند که حتی لحظه ای از دیدن بازایستند پس یادم باشد نامه­ای به خودم بنویسم و در آن متذکرشوم که چقدر شاهرگهای حیاتم را دوست می داشتم،فوّاره ی خون کف حمام را سرخ  می کند.

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

حقیقتاً که زندگیِ مرگبار چنین است: زندگی­کردن برای دیگران، نه برای خودت و احمقانه برای رسیدنِ مرگ لحظه­شماری کردن و هراسِ دهشت­آورِ مرگ را تحمل کردن، اما در دل آرزویِ آن­را هم داشتن.

آری چنین است که کودکی می­کوشد و به میانسالی می­رسد و سرانجام به پیری می­رسد، اما هرگز از فرجام خبری نیست.

زندگی کارکردن و بیهوده جهدکردن برای دیگران، یا برای دولتها –چه فرقی دارد نوکرِ شخص یا نوکرِ دولت بودن- بردگی، اسارت است و زندگی این است، زندگی مرگبار همین است، تلاشهای بیهوده، غوطه­ور در بی­فکری­ها و مشغله­هایِ کاذبِ زودگذر، دل­فریبی­ها و دل­خوشی­های گول­زننده و شمارش دقایق، همچون شمردنِ نبضِ محتضر در بستر آماده برای مرگ.

آیا این عشق به مرگ است یا هراس از آن که بدینگونه، زندگی را قابل­تحمل­می­کند، یا امیدی بی­نور دردوردست کورسو می­زند و نجوایِ سعادت، چنان نحیف، اما تأثیرگذار، انسان را گول­می­زند، تا آدمی تن به هر حقارتی بدهد، آدمی حریصانه پولها را می­شمارد، جای هدف و وسیله عوض­می­شود و همه چیز گیج و مبهم چنان زندگی را رمزآلود می­نماید که کمتر کسی اصلاً به آن فکرمی­کند، چنانچه هرگز کسی به بدیهیات نمی­اندیشد، اما هراس­انگیزترین­ها همیشه در بدیهیات نهفته­می­مانند، خدایِ بدیهی شده، زندگی بدیهی، همه چیز تکراری و روزمره گشته و بی­دلیل همه به دنبالِ پولند، چه واژه­ی تهوع­آوری، گیرم پول را برای اهدافِ مقدست بخواهی مثلاً برای هنر اما تناقض در این است که زمانی که دنبال پول بروی دیگر به هدفت نمی­رسی، اگر هم از اول پول­ داشته­باشی که دیگر دنبال هدفِ مقدس نمی­روی...ی. که دیگر دنبال هدفِ مقدس نمیدست بخواهی مثلاً برای هنر اما تناقض در این است که زمانی که دنبال پول بروی دیگر به هدفت نمی

گاهی لازم می­بینی که در کوچه و خیابان استفراغ بزنی...

دیگر تو کنارِ دیوارهای کوچه نمی­شاشی، دیگر دیر شده­است،

من ایستاده­ام و حریصانه استفراغ­کردنت را تماشا­می­کنم.

در تمام کوچه­ها و خیابانها استفراغ کن،

کثافت همه چیز را فرا گرفته...

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

TinyPic image...

................

.........دلم نمی خواد بخونیش بعد هم از سر روشنفکری دست به چونه بزنی و بگی :عجب...بچاره جوانک دیوانه شده!!!!!!!........


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

اینجا کلاغ غربت من قار می کشد

حجم مرا به کنج دو دیوار می کشد

 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 

شرط میبندم چند شب دیگردستمال کثیفی روی میز شب است


 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 



شعر آخر رادیگران برایمان میگویند


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

انتظار


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 


برادر پشت استعاره ها پنهان نشو من خيلي خوب خاطرم هست


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

دخترك سلام !
ساعتها پيش ميخواستم از اينجا بگذرم

و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

                          چهار میخ........آن چار میخ زشت                   

 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 

خسته‌ام از هر تحمل، دره‌های سردِ بی پل
خسته‌ام از تو که خالی، خسته از باغچه که بی گل

خسته از تکرارِ آینه، قصه‌ی خنجر و سینه
خسته از عشقی که امروز شده همبسترِ کینه

در گریزم از ترانه، از گریزی که شبانه
روبروم دیوارِ سختِ خاطرات ابلهانه

روح من زخمی ترینه، خسته از این سرزمینه
نمی‌تونه حتا رنگِ صبحِ فردا رُ ببینه

دستِ نفرین تو داره، لحظه‌هامُ می‌شماره
بغض من شبیهِ ابره، کاش بتونه که ب‌باره

من شکستم تکه تکه، من بریدم هر دقیقه
وقت شلیک گلوله‌ست، گل سرخی بر شقیقه!!

کاش من مرده به دنیا آمده بودم. کاش از اول مرده راه می‌رفتم. کاش از همان روز اول مرده شیر می‌خوردم. کاش از همان روزهای کودکی مرده به تخته سیاه آویزان به دیوار کاه گلی کلاس نم گرفته خیره می‌شدم. اما چاره‌ای نیست، من الان مرده‌ام، با حدود۲۰۰۰ سال تاخیر. تاخیر در مردن. گرچه گمان می‌کنم از همان ابتدایی که روح در کالبد مرده‌ام دمیده شد، من بی جان شدم.
من معتقدم که آدمها با روح مرده می‌شوند. مرده به جسمی که جان گرفته است. فلسفه مسخره‌ای است که من دارم. فلسفه‌ای من درآوردی که خودم هم نمی‌دانم چیست و اصلا از کجا آمده. اما خوب می‌دانم که اگر روح نبود من اکنون کمی زندگی می‌کردم با تو..............................................................

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

قار...

قار....

قار...

قار....

قار ....

من از همه چیز خسته

شدم کی می خوای روسپی سیاه

جامه با من هم

 بستر بشی؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

همه شعرهايم را سروده ام
همه آنچه مي بايست گفت !
و تمام سهم تنهايي خود را گريسته ام
حالا مي توانم
و فکر ميکنم  ديگر کافي است
ستاره مرا از آسمان برداريد !



طناب را بکشيد  

يادم نيست به کدام پيامبر ايمان داشتم !

مادرم قبله ايي داشت

و خودم چند بار براي بودا نماز خوانده ام !

زيارت هم رفته ام !
يک بار به خاطر دختر همسايمان زري
يک بار هم  به خاطر مريم !
( شايد که عاشقش کنم ! )
آهاي آدمها !



مرا ببخشيد

که خوشبختي شما را ميفهميدم

و گاهي

فقط گاهي  !
به دخترهايتان نگاه  کرده ام !
يا چند بار غبار حرفهايم
شما را به سرفه انداخته است !
حلالم کنيد
اگر پيک بيشتري زدم
اگر اسم من حمام نمي رفت
و چهره اش هميشه خاکي بود !



راستي دزدي هم کرده ام

از کيف خواهرم
عکس معشوقه هايش را

و از جيب پدرم سادگيش را

که بوي زن را مي دانست !

و خودش  با روسپي هاخوابيده بود !

بارها دزدي کرده ام ! 

لیلا ٬ محبوبه...........!

شما هم مرا ببخشيد!

اگر در شعرهايم بي اجازه بوسيد متان

و برايتان نقشه داشتم !



بعد از من

هر چه از دروغهايم مانده همه را صدقه بدهيد

ديگر کافي است

به خدايتان بگوئيد من خسته ام

طناب را بکشيد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما قطعه‌هایی از یک پازل هستیم که چون هر کدوم‌مون یه تیکه همراه‌مونه نمی‌فهمیم کلیت ماجرا چیه. درک کلیت ماجرا مستلزم اینه که همه این قطعات پازل رو بچینی سرجاشون. هر کسی در جایی که باید به قول شاملو: هر اندازه که بيگانه‌وار
به شانه‌بَرَت سَر نهم
سنگ‌باری آشناست
سنگ‌باری آشناست غم. اونوقت چیزی خواهی دید که قبلا نمی‌دیدی…برام سخته اونچه رو در من می‌گذره بیان کنم.بازم خوبه اینجا می‌شه شبیه‌سازیش کرد! کاش می‌شد افکار رو به همون سرعتی که از ذهن عبور می‌کنند، بازگو کرد انگار

هر كدام شرممان بگوییم

خدا تنها آقای جهان است که کمتر از نوکرانش حرف میزند.

 

می شود كه به هم بگوئيم

چه معجزه‌ای بالاتر از این: خدایی مرده، پیامبری مرده، معبدی مرده، و روحانیونی که نسلی پس از نسل دیگر زندگی شان را مدیون این مردگانند.

هم بگوئيم: اكران آغوشمان بليط نمی خواهد...

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  |