|
من ، زير آوار سهمگين نگاهت تجسم به عطر لاشه باد دل خوشم!
|
نصب وحشت روی شیارهای مغز
و در تکرار می لولند و آبها می پاشند برهم
و کراهت ، م.ق.ع.د. لحظه ها را پاره می کند :
که من هستم؟
و تهوع
و تکرار
یادم باشد، نامه ای به خودم بنویسم و در آن متذکرشوم که چقدر دوست می داشتم.
فعلاً باید انزوا را روی کاغذ استفراغ کنم و خیال را از پنجره هایِ سیاهِ مسدود به جولانگاهِ گذشته به پروازدرآورم؛ همه چیز چه سخت و دردآور شده، زمان بر پوستِ بطالت تازیانه می زند و کراهت روی فرقِ سرم سوهانِ درماندگی میکِشد.
گل آبی کوچک نیز حتی دیگر باور ندارد حرفهای کودک گریان قلبم را و کاش میشد به سادگی کتابهای عاشقانه پانزده سالگی حرفهای نه چندان آشنا در جهان امروز را گفت کاش در پایان فیلم همه چیز به خوبی تمام میشد
دخترک قصه شاهزاده اش را پیدا میکرد حتی به سادگی او را میبخشید و عشق ها با قدرتی عجیب بعد از بیست سال نیز زنده میماند. اما اینجا توی دنیای واقعی...........
هیچ چیز به باور نمیرسد.
کنار ثانیه هاا که می نشینم، تنها عبورِ حماقت را می بینم، انگار که محکوم به دیدنِ پلیدی های ازلی شدهام و بی پلک باید تاریکی ها را ببینم، چه دشوار و سهم ناک است که بی پلک به دنیا بیایی و نتوانی حتی برای لحظهای چشمانت را از دیدن بازداری، آه ای چشمانم! یادم باشد نامه ای به خودم بنویسم و در آن متذکرشوم که چقدر چشمهای بی پلکم را دوست می داشتم فعلاً باید انزجار را روی کاغذ بالابیاورم و خیال را چنان از لایِ درهای بسته ی مسدود به آسمانِ گذشته به پروازدرآورم، تا همه ی دردها را جانی دوباره بخشم و حیاتِ بطالت را زنده کنم،در ذهنم چه چیزهاییست، زمستانِ سرد و جان گدازِ سرما، با جوراب هایِ پاره و کتی که سرآستینِ چپش پاره و سرآستینِ راستش نخ نما شده و آستینِ راست به آستینِ پاره ی چپ دهن کجی می کند و سرما از نوکِ پاره ی جوراب، مغزِ استخوان را میسوزاند و کراهت از آستین به گریبان فرومی رود و در قلبم فرومی ریزد. حواس چه زجرآورند، حواسِ پنج گانه، میخواهند مرا داخلِ پارچه ی سفیدی با بویِ تندِ کافور بپیچند و در عینِ حال میخواهند وجودِ خودم را به رخم بکِشند، اما من پیش از این با دو عدد تیغ به حمام رفته ام و تمامِ شریانها را پیداکردهام، چرا که چشمانم پلک ندارند که حتی لحظه ای از دیدن بازایستند پس یادم باشد نامهای به خودم بنویسم و در آن متذکرشوم که چقدر شاهرگهای حیاتم را دوست می داشتم،فوّاره ی خون کف حمام را سرخ می کند.

حقیقتاً که زندگیِ مرگبار چنین است: زندگیکردن برای دیگران، نه برای خودت و احمقانه برای رسیدنِ مرگ لحظهشماری کردن و هراسِ دهشتآورِ مرگ را تحمل کردن، اما در دل آرزویِ آنرا هم داشتن.
آری چنین است که کودکی میکوشد و به میانسالی میرسد و سرانجام به پیری میرسد، اما هرگز از فرجام خبری نیست.
زندگی کارکردن و بیهوده جهدکردن برای دیگران، یا برای دولتها –چه فرقی دارد نوکرِ شخص یا نوکرِ دولت بودن- بردگی، اسارت است و زندگی این است، زندگی مرگبار همین است، تلاشهای بیهوده، غوطهور در بیفکریها و مشغلههایِ کاذبِ زودگذر، دلفریبیها و دلخوشیهای گولزننده و شمارش دقایق، همچون شمردنِ نبضِ محتضر در بستر آماده برای مرگ.
آیا این عشق به مرگ است یا هراس از آن که بدینگونه، زندگی را قابلتحملمیکند، یا امیدی بینور دردوردست کورسو میزند و نجوایِ سعادت، چنان نحیف، اما تأثیرگذار، انسان را گولمیزند، تا آدمی تن به هر حقارتی بدهد، آدمی حریصانه پولها را میشمارد، جای هدف و وسیله عوضمیشود و همه چیز گیج و مبهم چنان زندگی را رمزآلود مینماید که کمتر کسی اصلاً به آن فکرمیکند، چنانچه هرگز کسی به بدیهیات نمیاندیشد، اما هراسانگیزترینها همیشه در بدیهیات نهفتهمیمانند، خدایِ بدیهی شده، زندگی بدیهی، همه چیز تکراری و روزمره گشته و بیدلیل همه به دنبالِ پولند، چه واژهی تهوعآوری، گیرم پول را برای اهدافِ مقدست بخواهی مثلاً برای هنر اما تناقض در این است که زمانی که دنبال پول بروی دیگر به هدفت نمیرسی، اگر هم از اول پول داشتهباشی که دیگر دنبال هدفِ مقدس نمیروی...ی. که دیگر دنبال هدفِ مقدس نمیدست بخواهی مثلاً برای هنر اما تناقض در این است که زمانی که دنبال پول بروی دیگر به هدفت نمی
گاهی لازم میبینی که در کوچه و خیابان استفراغ بزنی...
دیگر تو کنارِ دیوارهای کوچه نمیشاشی، دیگر دیر شدهاست،
من ایستادهام و حریصانه استفراغکردنت را تماشامیکنم.
در تمام کوچهها و خیابانها استفراغ کن،
کثافت همه چیز را فرا گرفته...

...
برادر پشت استعاره ها پنهان نشو من خيلي خوب خاطرم هست
خستهام از هر تحمل، درههای سردِ بی پل
خستهام از تو که خالی، خسته از باغچه که بی گل
خسته از تکرارِ آینه، قصهی خنجر و سینه
خسته از عشقی که امروز شده همبسترِ کینه
در گریزم از ترانه، از گریزی که شبانه
روبروم دیوارِ سختِ خاطرات ابلهانه
روح من زخمی ترینه، خسته از این سرزمینه
نمیتونه حتا رنگِ صبحِ فردا رُ ببینه
دستِ نفرین تو داره، لحظههامُ میشماره
بغض من شبیهِ ابره، کاش بتونه که بباره
من شکستم تکه تکه، من بریدم هر دقیقه
وقت شلیک گلولهست، گل سرخی بر شقیقه!!
کاش من مرده به دنیا آمده بودم. کاش از اول مرده راه میرفتم. کاش از همان روز اول مرده شیر میخوردم. کاش از همان روزهای کودکی مرده به تخته سیاه آویزان به دیوار کاه گلی کلاس نم گرفته خیره میشدم. اما چارهای نیست، من الان مردهام، با حدود۲۰۰۰ سال تاخیر. تاخیر در مردن. گرچه گمان میکنم از همان ابتدایی که روح در کالبد مردهام دمیده شد، من بی جان شدم.
من معتقدم که آدمها با روح مرده میشوند. مرده به جسمی که جان گرفته است. فلسفه مسخرهای است که من دارم. فلسفهای من درآوردی که خودم هم نمیدانم چیست و اصلا از کجا آمده. اما خوب میدانم که اگر روح نبود من اکنون کمی زندگی میکردم با تو..............................................................
قار...
قار....
قار...
قار....
قار ....
من از همه چیز خسته
شدم کی می خوای روسپی سیاه
جامه با من هم
بستر بشی؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

طناب را بکشيد
يادم نيست به کدام پيامبر ايمان داشتم !
مادرم قبله ايي داشت
و خودم چند بار براي بودا نماز خوانده ام !
زيارت هم رفته ام !
يک بار به خاطر دختر همسايمان زري
يک بار هم به خاطر مريم !
( شايد که عاشقش کنم ! )
آهاي آدمها !

مرا ببخشيد
که خوشبختي شما را ميفهميدم
و گاهي
فقط گاهي !
به دخترهايتان نگاه کرده ام !
يا چند بار غبار حرفهايم
شما را به سرفه انداخته است !
حلالم کنيد
اگر پيک بيشتري زدم
اگر اسم من حمام نمي رفت
و چهره اش هميشه خاکي بود !

راستي دزدي هم کرده ام
از کيف خواهرم
عکس معشوقه هايش را
و از جيب پدرم سادگيش را
که بوي زن را مي دانست !
و خودش با روسپي هاخوابيده بود !
بارها دزدي کرده ام !
لیلا ٬ محبوبه...........!
شما هم مرا ببخشيد!
اگر در شعرهايم بي اجازه بوسيد متان
و برايتان نقشه داشتم !

بعد از من
هر چه از دروغهايم مانده همه را صدقه بدهيد
ديگر کافي است
به خدايتان بگوئيد من خسته ام
طناب را بکشيد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما قطعههایی از یک پازل هستیم که چون هر کدوممون یه تیکه همراهمونه نمیفهمیم کلیت ماجرا چیه. درک کلیت ماجرا مستلزم اینه که همه این قطعات پازل رو بچینی سرجاشون. هر کسی در جایی که باید به قول شاملو: هر اندازه که بيگانهوار
به شانهبَرَت سَر نهم
سنگباری آشناست
سنگباری آشناست غم. اونوقت چیزی خواهی دید که قبلا نمیدیدی…برام سخته اونچه رو در من میگذره بیان کنم.بازم خوبه اینجا میشه شبیهسازیش کرد! کاش میشد افکار رو به همون سرعتی که از ذهن عبور میکنند، بازگو کرد انگار
هر كدام شرممان بگوییم
خدا تنها آقای جهان است که کمتر از نوکرانش حرف میزند.
می شود كه به هم بگوئيم
چه معجزهای بالاتر از این: خدایی مرده، پیامبری مرده، معبدی مرده، و روحانیونی که نسلی پس از نسل دیگر زندگی شان را مدیون این مردگانند.
هم بگوئيم: اكران آغوشمان بليط نمی خواهد...
…