من ، زير آوار سهمگين نگاهت تجسم به عطر لاشه باد دل خوشم!
درد پرتاب سنگ را حس کرده ام و نمي ترسم..... من کلاغم زير باران آزاد گريه ميکنم و زير آفتاب٫رها٫پرواز... شبانگاهان که آسمان رنگ بال من ميگيرد٫ لا به لاي هوا ميرقصم... بي دغدغه از چشمهاي پنهان ٫ بي خيال از نگاههاي دزدانه٫ بدون دل نگراني از تفنگهاي شکاري... من يک کلاغم کلاغ بودن افتخار عجيبيست کلاغ بودن٫ شانس بزرگيست........ دلتنگم ،
و در اینه کسی به من می گوید: تابوت هزارپا درجدال وردي وگناهي تا گورهاي ايستاده و گنبد های سبز عروسكي درگورستان جامانده است که روز را تا خودكشي را تا سلول انفرادي