تبليغاتX
با حسی به سرخی خون ایستاده ام
من ، زير آوار سهمگين نگاهت تجسم به عطر لاشه باد دل خوشم!
 

من از یک هم فکر یا هم مسیر دفاع نمی کنم یا به دنبال دفاع از هیچکس نیستم فقط دلم برای یک دوست که تو بدترین روزای زندگی کنارم بود تنگ شده متاسفانه هر روز خبری ناامید کننده از امید به بهبود اوضاع کشور می شنوم فکر میکنم میزان تحمل حاکمیت داره به قدری کاهش میکنی که هر خان قلیی داره برای انتقاد ازش بهترین فرزندان این خاک را به ۲۰۹ انتقال میدن.همه‌مان اگر سکوت کنیم با ساعت ها  باران هم  آمرزيده نمی شویم .برادر علی یادت باشه که باران می خواهیم بی هیچ تحمیلی
هوا می خواهیم بی هیچ کتمانی در این هوای بارانی تو را ازاد می خواهیم بی هیچ تحمیل کتمانی. پس بدون هیچ مرز بندی باید تلاش کرد که از سیاه سیاهچال رها شوی.راستی چقدر ار انقلاب ۵۷ دور شدیم .ميان اين مردم با آن ملت اگر نگوئيم بيشتر، سي سال فاصله هست سي سال پر حادثه…حالا فهمیدم چرا نمی شود در حکومت های نیم بند دموکرات از ازادی حرف زد؟نگاه کنید!

عکس تو را برای روزنامه­ها می­فرستم برای ستون " گم­شده­هادر اوین " می­دانم که برای پید اکردنت باید جایی حواشی فراموشی انسانیت تفتیش کنیم و احتمالاً حالا دیگر داری بازجویی میدهی برای حرف زدن یا نوشتن اما به قول فروید :مردم استخوان‌های ازادی خواهی را از در بیابان­های اطراف فراموشی ازادی و اگاهی دفن کرده اند.

حالم بهم میخوره از ادم هایی که امروز رشنفکرانه از حاکمت در برابر هر انقادی دفاع میکنند .ادمهایی که در جوانی روی دیوارها شعار می­نوشت وقتی که پیر شدند برای مبارزه با حکومت اسکناس­ها را واژگون در کیف پول­اش میگزارند من خاطرات را را در باغچه­ای اطراف دیدار هایم کاشته­ام برادر و هر روز به آن آب می­دهم تا از دادگاه به خانه ات باز گردی!

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

                                          

تو اسمم را گذاشتی زشت ترین اشتباه

پس چرا به  نمی خندی؟
گریه ات را دوست ندارم

راستی
چگونه باید تمام این عقوبت را
 به کسی دیگر نسبت داد
 و خود آرام از این خانه به کوچه رفت
صدا کرد
 گفت : ایا شما می دانستید
من اگر سکوت را بشکنم
جبران لحظه هایی را گفته ام
 که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید
 اگر همه ی شما حضور داشتید
 تحمل من کم بود
 مجبور بودم
همه ی شما را فقط با نام کوچکتان
 صدا کنم

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 

 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

اینجا کلاغ غربت من قار می کشد

حجم مرا به کنج دو دیوار می کشد

 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

دوستت دارم اما قهوه را 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

من يک کلاغم


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

شيرين٬ دروغ و دختر ِترسا دروغ بود
افسانه‌های حوری تنها دروغ بود


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 

 

دیگران را نمی فهمیم پس محکومشان به مرده خوار بودن میکنیم


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

برادرم قسم خورده  بودم که دیگه توی این بلاگ چیزی ننویسم اما به دلایلی حس کردم باید این حرفها اینجا زده بشه.


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

چند رو ز پیش با عباس داشتم حرف میزدم

 گفت عکس های که از تو گرفتم

را دیدی با تعجب گفتم نه کجاست؟!!!!!

 گفت توی هفت سنگ  با سرعت رفتم ببینم که چی میگه دیدیم:

 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

سیب را هنوز گاز نزده


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 

 

دیروز گفتم با مرگ .......


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

بوي نرگس را دوست دارم
گل نرگس را دوست دارم حتي خشک شده اش لاي کتاب را


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 


 
كلاغ سياه قصه هاي دور آواز نميخواند ...



كلاغ سياه قصه هاي دور پرواز نميکند ...



وكلاغ سياه قصه هاي دور...خسته از بودنش ...


 
در روزهای دلمرده گی خويش ....


اشتهای حتی دانه بر چيدن ندارد ... كلاغ سياه


قصه هاي دور تنهاست ...



كلاغ سياه قصه هاي دور دلگير ...



كلاغ سياه قصه هاي دور در قفس زنجير ...


 
كلاغ سياه قصه هاي دور فی البداهه ای نيز...


ندارد برای پرواز آبی ...



كلاغ سياه قصه هاي دور رفتنی ست ..


.بدیار عدمش...



كلاغ سياه قصه هاي دور تنهاست ...

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

اهای جماعت مسافر کوچولو چه دل بزرگي داشت.هيچ وقت گله گذاري نکرد از اينکه چرا پادشاهان  قدرت زور دارند اما قدرت نگريستن به طلوع را نه.
گاه حسوديم ميشود به او.هه مسافر کوچولوي عزيز خوش به حالت که روباهت اينهمه ساده بود اينجا روباهها چه خودخواه ميشوند گاهي انگار چشم دل ندارند هيچ وقت.و اهلي شدن را احتمالا اشتباه يادشان داده اند يا اشتباه ياد گرفته اند تقصير گوشهاست شايد که جديدا دارند همه چيز را اشتباه مي شنوند بس است ديگر خسته شدم. چکاوک هم مرا به سخره گرفته است  که چرا امروز را ميشما رم و فردا و روزهاي پس از انرا.او هم نگاهش زخميست و صدايش شايد، اما حجم بار مسافر را يادش رفته ترانه بخواند.و ببر تنهاي قصه نيز چشمانش نگران است  شانه هايش دلتنگي ميکند و مرا دلتنگ تر.دارکوب کوچک هم که نوک ميزند بر ديوار و هميشه ميخواهد بداند چرا وگاه با  چراهاي بسيارش کفر ادم را بالا مي اورد و قولهاي بسيار ميدهد اما نوک ميزند بر ديوار و همه را ميشکند دارد بدجوري شانه هايم را سنگين ميکند.تو ديگر چرا دارکوبک مگر نگفتم  اينطور نگاهم نکن دستانم را رها کن بايد کاري کرد.مي بيني ،اميرک هرچه ميگويم توي گوشش نميرود. و گرگي پنجه ميکشد بر سينه من درد ميکشم  نميبيند،چرا يادش رفته دوستي را چه طور بخش ميکنند.چرا انقدر زود يادشان ميرود.   مادر بزرگ لالايي ميخواند در سالهاي دور، من دلم بس تنگ است و يک لالايي ميخواهم که توش پدر برگردد هميشه  مادر به قدر تمام طلوع هاي دنيا روشن باشد و بوي تازگي بدهد بوي دستهايي که نوازش را بلدند.يک قصه ميخواهم که کلاغش به خانه رسد و دختر پادشاه و پري ديگر نه. دختر ايستاده کنار جدول به خانه رسد به بستري از دوست داشتن نه بستري از انتظار براي اتمام و دستهايي که پر از کثافتست و ميشمارد از پس نگاهش ورقکهايي کهنه را.مسافر کوچولوي قشنگ توي سياره هايي که سفر کردي ادمکي بود که حسرت تشويق داشت اينجا ادمکاني هستند که بايد برايشان کف زد که اگر نه بي نان خواهي ماند تو و عزيزان کوچکت. و  اين دستهايي که انقدر کف زده است که ديگر نا ندارد  دست نو ازش بکش بر سر ادمهاي  عزيزان کوچکش آخ مسافر کوچولو نميداني چه خنده دار ست  خيليها انقدرشبيه قارچ شده اند که ميشود به بقال سر کوچه هم غالبشان کرد ميشود تا ساعتها قاه قاه خنديد..و غروب  غروب اتشين  رنگ که ياداور بود زماني گلوله و خون  را، شلاق و سکوت را اخ اميرک  حالا ديگرفقط گاهي پيداست
انهم غروبي نصفه نيمه که 44 بار هم که نگاهش کني تنهاييت را هم مرهم نميشود. براي همينست که بايد کاري کرد کاري کارستان.
اما اين زانوان نافرمان نميدانم چرا دارند خم ميشوند.هه زماني ميخواستند استوار باشند و گامها بردارند اين گلوي شکسته زماني ميخواست فرياد زند انقدر که ازادي را در دستان ببيند در دستان پدر بي نان پرنده بي ترانه. در سينه که سهل است
اين صداي شکسته ديگر فرياد نميزند فقط بغض دارد انگار.اين روزها شده اند سرود دلتنگي و فرياد  .پس بغض ابرها کي خواهدترکيد که باراني باشد که بشوياند اين غبار ديرين ساکن در سينه را.
مسافر کوچولو مي فهمي چه درديست انها که دوستشان داشتي زماني و اسمان ابي تر ميشد وقتي دستانت را ميگرفت ،خنجر دارد در دست  
 ديگربه بوسه  ها و دستها نيز نميشود ايمان داشت
دارد حالم به هم ميخورد و ميخواهم عق بزنم روي تمام روزهاي عشق و قلبهاي سرخ پارچه اي.کجاست گلوله تا سرخي قلب را نشانتان بدهد دراين قلبهاي پارچه اي دنبال چه ميگرديد که در قلب خود نيافته ايد. اخ ادمها که سر بر اخور برده ايد شمايان حيوانيد به نام انسان مزين شده
در تک تک سلولهاي سر انگشتانتان دشنه اي پنهان کرده ايد در تک تک هجاهاي دوستت دارم هاتان دروغي. اهاي مسافر کوچولو تو چرا ديگر جوابم را نميدهي مار من کجاست؟
لا اقل دستهايم را بگير به سياره ات ببر انجا گلي هست که همه غرورش مي ارزد به لبخندهاي اينان دارد حالم به هم ميخورد ديگر بس است بايد کاري کرد کاري کارستان.
 
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

اهای جماعت
ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...
كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت
ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم .
نو كردن ماه
بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه.
داسي سرد بر آسمان گذشت
كه پرواز كبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزمگان به هياهوي شمشير در پرندگان نهادند.
ياران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد
كه گفتي
ديگر، زمين، هميشه، شبي بي ستاره ماند.
***
آنگاه، من، كه بودم
جغد سكوت لانه تاريك درد خويش،
چنگ زهم گسيخته زه را
يك سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم ميان كوچه مردم
اين بانگ بالبم شررافشان:
(( - آهاي !
از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد!
خون را به سنگفرش ببينيد! ...
اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش
كاينگونه مي تپد دل خورشيد
در قطره هاي آن ...))
***بادي شتابناك گذر كرد
بر خفتگان خاك،
افكند آشيانه متروك زاغ را
از شاخه برهنه انجير پير باغ ...
(( - خورشيد زنده است !
در اين شب سيا [كه سياهي روسيا
تا قندرون كينه بخايد
از پاي تا به سر همه جانش شده دهن،]
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشيد را
من
روشن تر،
پر خشم تر،
پر ضربه تر شنيده ام از پيش...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد!
به خيابان نظر كنيد !
ز پشت شيشه ها به خيابان
نظر كنيد ! ... ))
از پشت شيشه ها ...
***
نو برگ هاي خورشيد
بر پيچك كنار در باغ كهنه رست .
فانوس هاي شوخ ستاره
آويخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه اميد
قلبم همه تپش .
چنگ ز هم گسيخته زه را
ره بستم
پاي دريچه،
بنشستم
و زنغمه ئي
كه خوانده اي پر شور
جام لبان سرد شهيدان كوچه را
با نوشخند فتح
شكستم :
(( - آهاي !
اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش
كاينگونه مي تپد دل خورشيد
در قطره هاي آن ...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد
خون را به سنگفرش ببينيد !
خون را به سنگفرش
بينيد !
خون را
به سنگفرش
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

اهای جماعت كبوتران سياه و سفيد بازيگر!
ز روي مهر بخواهم كه پرفشان باشيد
بريد هوش مرا از شكوه زيبايي
مگر ز جنس پري‏هاي آسمان باشيد

كبوتران سياه و سفيد بازيگر!حسد برم كه ميان شما عداوت نيست
شما كه هيچ گه از هم محل نمي‏پرسيددرون ديده و دلهايتان كدورت نيست
كبوتران سياه و سفيد بازيگر!شما ز چرخ زدنها چه پند برداريد؟
به بال خويش نظر مي‏كنيد چون به قفسمگر اسيري خود را به ياد مي‏آريد؟






پاره سنگ توام من، سنگ خود را ياد كن
ذره رنگ توام من، رنگ خود را ياد كن
اوفتادم از سر امواج رودت چون نوا
زادگاه دور من! آهنگ خود را ياد كن
تو به تو جانم چو يك فرهنگ عشق پاك توست
يك نفس باشد در آن، فرهنگ خود را ياد كن
پاره آيينه‏ام از سينه رخشان تو
پاره آيينه بي‏زنگ خود را ياد كن
من يكي طفل توام، رفتم ز آغوشت، ولي
طفل شوخ و ساده و دلتنگ خود را ياد كن


كبوتران سياه و سفيد بازيگر!
چگونه كسب كنيد از سما فتادن رامرا چو مرغك نوبال خويش ياد دهيد
فتادن از فلك و در زمين ستادن را





كبوتران سياه و سفيد بازيگر!چه لانه در دل اين شهر پرخطر داريد؟
تمام بازي‏تان غير سينه كوبي نيستمگر ز بازي تقدير ما خبر داريد؟



من خسته شدم بالهایم رو به دگردیسست


 گوییی به جنسی از فلز و درد


رهایی نزدیکست


چراغ شعر در كلام رو به خاموشیست.........

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

نه ..ديگر نميخواهم دوست بدارم.ميخواهم تا اين قوزک پاي خسته نا دارد دور شوم. از تو وتوو........... ازهمه تان .از دوست داشتن گفتن هاتان خسته شده ام از چهره تان .بيش از همه از چشم هاتان که بي صدا دروغ هاتان را رو ميکنند. از حرفهاي شاعرانه تان که خودتان حتي نمي دانيد يعني چه  دارد حالم به هم ميخورد. مرا ببخشيد اگر نميفهمم دوستت دارم را و احساساتتان را. تقصير من نيست اينجا اطراف خانه مان هر صبح غبارهاي تلخ بي اعتمادي موذيانه از درز پنجره اتاق وارد ميشود شايد مادربزرگ بايد پنجره را محکمتر ميبست.ميخواهم دور شوم دور جايي که دست هيچ کس به من نرسد و با کلاغان در فريادهاشان سهيم شوم. گاهي احساس ميکنم چه خوب حرفم را ميفهمند.روحم خسته شده و انگار تمام ابرهاي عالم هم که ببارند اين غبار انس گرفته در درون شسته نخواهد شد.
هي تو که ان بالايي ميبيني آدمهاي اين پايين چه قدر صادقند چند روزي ميگريند و خون مي ريزند ازدرد براي واقعه هزار سال پيش  و فردايش سيلي ميخورند از رفيق ديروز و دم بر نمي آرند.برادرانشان و خواهرانشان را در بند ميکشند و اينان سر به آخور خود دارند.ميخواهم قاه قاه بخندم به روي همه شان آنقدر که گوشهاشان کر شود و گوشهاي خودم نيز که ديگر از دوست و دوستت دارم و فدايت شوم و همه اينها که از گفتنشان  دل و روده هايم در عذابند چيزي نشنوم.هي تو که  شايدآن بالايي ميشنوي؟مي بيني؟خسته ام تا کي بايد به اين بودن احمقانه ساخته تو تن دهم؟پس اين روسپي سياه جامه ات کي همبستر ميشود با اين تن خسته؟ نترس اين آخرين گناه کبيره ام خواهد بود بعد ش ميتواني يک جهنم آتشين اختصاصي برايم آماده کني.مرا ببخشيد اگر سرتان فرياد کشيدم وقتي  گوشتهاي يکديگر را ميجويديد وبرايتان مهم نبود اگرتن هاي سپيدي هرشب معصومانه در بستري تاريک به انتهاي نجابت خود ميرسند. که در روزنامه ميخوانيد ديشب کودکي از گرسنگي مرد و همچنان فالفروشان ژنده پوش چهارراه در حسرت يک نگاهند.مرا ببخشيد اما خانه هاتان بدجوري بوي انزجار ميدهيد انگار شبهاي بسياري کسي در خلوت تاريکش گريسته است تا صبح
ديگر بايد رفت.بايد دور شد پاهاي عزيز کمي ديگر طاقت اريد ميخواهم به معبدم روم جاييکه کلاغان خفته اند. هي تو که   ميگويند آن بالايي به آن دو جنازه در قبر نگاه کن. مار من کجاست؟
ميشنوي؟ بشنو     

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 

قار قار!

ما که کلاغيم اما ....

اصلاً دوس نداریم فردا صبح بشه

ولی در دیار حرامزادگان

صبح خدایشان

را گریزی نیست
کثافت ها زده اند بیرون

در صف تاکسی

توی شلوغی مترو

در لباس مادرانمان

وای سیاه است این

درد سیاه است

کلاغ با ارامش سر سازگاری ندارد

مادر !!!

کر شدی؟تورا صدا میکنم !

انگار گلوله به مغرت خورده؟

اخر این مار دوران کودکیم را کجا گذاشته اید ؟ای فراموشکار!

توکه از درد در قبربازخوابیده ای؟
آنها همه چیز را از بین می برند به پشت سرت نگاه نکن

شاید به چشمان خیس الرژی داشته باشی؟

مرگ  

کجا پیدا شدی؟

چه کسی جنازه را پیدا کرد؟

وقتی پیدا شد مرده بود؟

در خواب در برابرم  کلی کلاغ کباب می‌کنند

من میسوزم تو ساکتی

 سعی می‌کنم

دوستت دارم

 را در پستوی خانه

زمزمه کنم اما...

 با پس مانده منقاراشون

یه درد بزرگ بسازم

یه دردبزرگ 

 که از دور شبیه یه من

به نظر بیاد...
چرا انقدر لاغر شدی؟
 مگر درد با تو هم همراه است؟بس  است کافی نیست من دارم درد میکشم  بعد هم که باران بیاید تو هم مثل دیگران میروی؟

من با تو اشنا بودم؟

ایا با شما درست کنار ........

نه! ان کولی که من دیدم امید را همراه بود

اما نیک که نگاه میکنم بی شباهت به علاقه اسفند بر اتش نیستی!

جنازهی کی بود؟

 پدر یا

دختر یا

برادر یا

خاله ی یا خواهر یا

 مادر

 یا  جنازه پسر

 و تن رها شده کی بود؟

وقتی رها شده بود مرده بود؟

اصلا رها شده بود؟

چه کسی رهایش کرده بود؟

يه کم نفس بکشيد....

 

جنازه لخت بود یا لباس سفر پوشیده بود؟

چی پاعث شد که بگویی جنازه مرده است؟

تو گفتی که مرده است؟

من عصبانی ام!

چقدر می شناختی اش؟

 خودکشی شده بود؟

می دانستی که پایان خوشاست؟

جنازه را شستی؟

چشمانش را بستی؟

سوزاندی اش؟

من‌م می‌میرم.
بعد خاطره‌هامون، اون‌قدر به هم لب‌خند می‌زنن تا بمیرن.
همانطور رهایش کردی؟

بوسیدی اش؟

امروز صبح کنار تختم

کلاغی را دیدم که

از دریچه یک لوله فلزی 

به من سلام سرب هدیه میداد

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

بخوان خروس!!
با خنجري خونين يا با هنجره اي خونين
با غمباره اي به طول تاريخم
بخوان تا سرخي کلامت
خواب سنگين ظلماني را
از آيينه آدميان پاک سازد
بخوان که هم آوايت مرغ سحر
ديريست با ناله خون چکان
به ديواره سترگ شب خنجر کشيد
و با فريادي ازخشم وکين
اين خيل مشتاقان شب زده را
در کوچه باغ مردمان بي چيز
با عصايي ازمسلسل  طغيان
با کوله باري از مطاع آزادي
در پگاه خونين خشم کودکان به حرکت آوريد
از مرگ هراسي نيست
اما مردن...
مردن در اتاقي سرد دردناک است
دوست دارم لحظه مردن خون سرخ رگهايم
بر سنگفرش خيابان آزادي را رقم زند
غم ما اين است
در پگاهي دلمرده تن بي جانم را
گروهي غم بر لب همراه کنند
هراسم اين است
در پگاهي سرد بي هيچ گرمايي از خون توفنده
در گوشه اي از رخوت و درد وداع آخر را بگويم
دوستت دارم وقتي صداي رساي تو را
چونان ضربان حيات قلب خود ميشنوم
من جنگيدم! در سالروز تولد مسيح
هرسال و سالها رقص خون به پا کردم
تنم را چون زورقي بر شط سرخ
به دريا فرستادم تا در دهانش روزي
مرغ آزادي را ببينم
تو از پنجره خانه ات
من از پشت ميله ها
به اشتراک آسمان،به رخوت قرنها
به جولانگاه مرغان دريا
به همراه ديرينمان.........
به ماه نگاه کن 
 
 
 
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 نانی تلخ
و شرابی گس
و فريادِ بيگاهِ مسافری کِش
خار و صليب در راه است
ا‌ين بوسه‌ی وداعم را
يکسان
بين تمامی مردم
قسمت کنيد
زان پيشتر
که سهواً
لب به زهرِ کينه بيالايد
***
شب بر مدارِ فاجعه خفته‌ست
در جلجتا چه می‌گذرد؟
که ناقوس‌های ندبه خاموشند
من
با نوشيدن آخرين جرعه‌ی جامم
ميعادِ عشق را
بر سفره‌ی شامِ آخر
تکرار می‌کنم.
***
بر فراز شبستان، اما
توفان تند خون
بر صليب می‌گذرد.
............



 

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

چيزی که مهم است با چشمِ سَر ديده نمی‌شود. -مسلم است. -در مورد گل هم همين‌طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو يک ستاره‌ی ديگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پيدا می‌کند: همه‌ی ستاره‌ها غرق گل می‌شوند! -مسلم است... -در مورد آب هم همين‌طور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ريسمان درست به يک موسيقی می‌مانست... يادت که هست... چه خوب بود. -مسلم است... -شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه می‌کنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جايش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می‌شود يکی از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه‌ی ستاره‌ها را تماشا کنی... همه‌شان می‌شوند دوست‌های تو... راستی می‌خواهم هديه‌ای بت بدهم... و غش غش خنديد. -آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنيدنِ اين خنده‌ام! -هديه‌ی من هم درست همين است... درست مثل مورد آب. -چی می‌خواهی بگويی؟ -همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها يک‌جور نيست: واسه آن‌هايی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی ديگر فقط يک مشت روشنايیِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره يک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما اين ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکی ستاره‌هايی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد. -چی می‌خواهی بگويی؟ -نه اين که من تو يکی از ستاره‌هام؟ نه اين که من تو يکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برايت مثل اين خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هايی خواهی داشت که بلدند بخندند! و باز خنديد. نخستين که در جهان ديدم از شادي غريو بر کشيدم: «من‌ام، آه آن معجزت ِ نهايي بر سياره‌ی کوچک ِ آب و گياه!» آن‌گاه که در جهان زيستم از شگفتي بر خود تپيدم: ميراث‌خوار ِ آن سفاهت ِ ناباور بودن که به چشم و به گوش مي‌ديدم و مي‌شنيدم! چندان که در پيرامن ِ خويشتن ديدم به ناباوری گريه در گلو شکسته بودم: بنگر چه درشتناک تيغ بر سر ِ من آخته آن که باور ِ بي‌دريغ در او بسته بودم. اکنون که سراچه‌ی اعجاز پس ِ پُشت مي‌گذارم به‌جز آه ِ حسرتي با من نيست: تَبَری غرقه‌ی خون بر سکوی باور ِ بي‌يقين و باريکه‌ی خوني که از بلندای يقين جاری‌ست.
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  |