|
من ، زير آوار سهمگين نگاهت تجسم به عطر لاشه باد دل خوشم!
|
در بند تا ابد ، بيمناک ، خرد و تهی
در بند بسته به تختهی مرمر وجود
افلاک بی تفاوت میچرخند
و میگويند با « آواز » خاص مردگان
و ما چون بوزينهگان اهورايی بیتفاوت
به خوبی مار در آستين میپروريم
خوراک میدهيم ابلهانه ، از شير عشقمان
تا باد به تن اندازد و برخيزد، در قامت توانمند پاينده
با ريشخند به ما بنگرد از بلندای ستيغ خويش...... 
امید معماریان